من و خرمالوهای درخت گیلاس...
دستم را بر پلک های بسته ام می فشارم
به یاد لذت هایی که لرزان لرزان
در این خرابه ی تنهایی
خفه کردم به خاطرت
دریغا که تو و همدستان پاکَت آن روز
در می گساری های شبانه ی عرش
با حوریان کنیز همخوابگی می کردید...
-ما زمینیان چه احمقانه تو را در بین کتف ها و دنده هایمان گنجاندیم-
به خون خواهی تمام عید هایی که گذشت
من و خرمالو های درخت گیلاس دیگر نمی پرستیمت
گناه ما از ازل این بود که این مترسک تهی را آدم انگاشتیم...
امیر بهادر طاهری
یکشنبه 21 آذر 89
ساعت 12:17 شب