Thursday, December 23, 2010

یلدا
زره پوشان بی رمق
مرثیه ی بی زوالِ زایش الهه ی ما را باز می خوانند...
و من می دانم
که در پَسِ انتهایِ افسونِ یلدای امسال
تنها  اشک های ماست
که می ساید
تنِ گره گره ِ دی ماه را


امیر بهادر طاهری
30 آذر 89
12:53 شب

Tuesday, December 14, 2010

من و خرمالوهای درخت گیلاس...

دستم را بر پلک های بسته ام می فشارم
به یاد لذت هایی که لرزان  لرزان
در این خرابه ی تنهایی 
خفه کردم به خاطرت
دریغا که تو و همدستان پاکَت آن روز
در می گساری های شبانه ی عرش
با حوریان کنیز همخوابگی می کردید...
-ما زمینیان چه احمقانه  تو را در بین کتف ها و دنده هایمان گنجاندیم-
به خون خواهی تمام عید هایی که گذشت
من و خرمالو های درخت گیلاس دیگر نمی پرستیمت
گناه ما از ازل این بود که این مترسک تهی را آدم انگاشتیم...

امیر بهادر طاهری
یکشنبه 21 آذر 89
ساعت 12:17 شب

Tuesday, November 23, 2010

و خدایی که باکره بود(کار زیبایی از سهیل نظری)
جام زهر را بنوش
دیگر کسی عاشق نیست
همه خوابیده اند
مادران دست کودکان را رها کرده اند
جام زهر را بنوش
موعود در رحم مذهبِ سر تا سر دیوار،جان داد
مردم برای او گریه نکردند
حتی خوشحال هم نشدند
چون خیلی خوابشان می آید
جام زهر را بنوش
مرد باش!!!...نگذار به دست اینها بیفتی
آنها از خدای تو هم نخواهند گذشت!
بنوش!!!...
این زهر از لبهای لیلی هم شیرین تر است
بنوش و سلام مرا به آزادگان برسان
من کنج کلبه ی ترس کز کرده ام
... چون میترسم باز هم به خدایم تجاوز کنند
خدایی که باکره بود.

Saturday, November 13, 2010

دایره ی نخبگان ؛ عنصر پنجم با بیگانگان؟!
آنچه گذشت:
بهادر:" ما عین چهار عنصر اصلی جهان می مونیم... دنیا داره برای ما می چرخه...گور بابای 7 میلیارد نفر دیگه..."
سهیل:"گور بابای 7 میلیارد نفر دیگه"
پدرام با تعجب:"به جز یه نفر"
بهادر:  " 7 میلیارد نفر تمام...نه یه نفر کم نه یه نفر زیاد..."
علیرضا با تحکم تکرار می کنه:"به جز یه نفر..."

و ادامه ی داستان:
سهیل پاهاش رو از کفش در آورده و به انگشتای پاهاش یه خورده هوا می ده بخورن...می گه:"اااااوووو....بهادر راستی یه خبر جدید" و باز هم چیپس و ماست موسیر می زنه...و آماده ی حرف زدن می شه
که یهو یه صدای وحشتناک از بیرون می آد که هیچ کدوم از این عناصر چهار گانه انتظارشو ندارن...:"بَ...بو...بَ...بو...بَ...بو" واز سر کوچه صدای ترمز کردن ماشین می آد و صدای پوتین هایی که می دوئن و نزدیک می شن...
پدرام:"وضعیت قرمز....بیگانگان..."
 همه عر میزنن و می رن سر پستشون قرار می گیرن...همه با این وضعیت آشنان...چند باری با بیگانه ها روبه رو شدن...عناصر چهارگانه همه دارن می رینن تو خودشون.....
سهیل می پره می ره عرق ها رو می ریزه تو چاه فاضلاب...
علیرضا می پره می ره چیپش و ماست موسیر و ماست و خیار ها رو می خوره...
پدرام داره می پره بره...ولی نمی ره و در حالی که شامپاین رو  بغل کرده همچنان دنبال چوب پنبه می گرده...سهیل عرق ها رو خالی کرده ...حالا رو پدرام نشسته تا شامپاین رو بگیره....پدرام اینور اونور لول می زنه و داره شامپاین رو قلپ قلپ میخوره تا دست بیگانگان نیافته"
سهیل بلند میشه ...با دندونای به هم فشرده یه لگد میزنه به شیکم پدرام  و شامپاین رو می گیره، پدرام هرچی خورده تف می کنه...به خودش می آد...می ره دنبال خوشبو کننده ی هوا می گرده...در حین جستجو چوب پنبه رو پیدا می کنه...و می زنه تو سر بهادر...
بهادر خمیر دندون ها رو بین همه توزیع می کنه...همه مشغول جویدن خمیر دندونها می شن ،برای از بین بردن بوی دهنشون!!!
در حالی که همه دارن خمیر دندون می خورن سهیل رو می بینن که انگار عاشق شده باشه ،در حالی که شامپاین رو دستش گرفته خیره خیره نگاه می کنه ..."نمی تونه خالیش کنه تو چاه..."
صدا ها در گوش سهیل می پیچه:
علیرضا:"خخخاااا...لللیییـ...ششششش.....کککککنننننن......"
بهادر:"خخخخاااا....للللییییـ...شششش...نکنی ی ی ی ی....خوووو...ددددد...مممم ...مییاااااامممممم....********* "
پدرام:" ****...******.....****....*****....****....***..******....***
         آآآآآآ...خخخخی ی ی ی ی ی ی...شششششش.....خخخخخاااااا...لللللی ی ی ی ی ی....شششدددددمممممم...."
سهیل یه پیشنهاد بی شرمانه می ده:"بیاید بپریم در بریم....با این " و به شامپاین اشاره می کنه....و ابرو بالا میندازه
پیشنهادش رو نمی تونن رد کنن ...هر سه عنصر دیگه سرشون رو عین خر به نشانه ی تایید تکون می دن...و خمیر دندون می خورن...
همه می دوئن...و می رن تا از دیوار برن بالا و بپرن تو حیات همسایه بغلی "آقای گل محمدی"...
همه با موفقیت فرود می آن و می دوئن تا به دیوار بعدی برسن .....ولی با  پنجره ی باز اتاق آقای گل محمدی- که خانومشون تازه فوت کرده - رو به رو می شن... آقای گل محمدی رو می بینن که با زحمت زیاد در حال ارشاد - نجیبه السادات - دختر همسایه ی ته کوچه هستند که اتفاقا موهاشون هم بلونده:
سهیل :"ووووواااااوووووو"
پدرام:"آورین....آورین..."
بهادر:"کوفت بخوری"...
علیرضا:" اَ اَ اَ اَ...این کچله رو ببین کونش معلومه...."
و بهادر یاد حرف باباش می افته که می گفت:"آقای محمدی از بس حاج خانم رو دوست داشت ،هر روز یادش می کنه"...
و باز هم بهش می گه:"کوفت بخوری..."
در همین حاله که آقای گل محمدی شورت راه راهش رو به سمت سهیل شلیک می کنه...سهیل جا خالی می ده...
 نجیبه السادات خانم هم نا خود آگاه شورتش رو به طرف پدرام شلیک می کنه...پدرام وای میسته تا بهش بخوره....
علیرضا هم منتظره یه چیزی بهش پرت بشه  ولی بهادر به ماتحتش یه ضربه می زنه و اون رو به جلو هل می ده...
همه از دیوار بعدی بالا می رن که پدرام  یاد یه چیزی می افته...:
"وایسین...گوشیم رو جا گذاشتم..."
بهادر:"***، ****...."
سهیل:" **** **** ،*** "
علیرضا:" **** **** ******** ******* ****** ******* ****** "
پدرام:"اگه نیاریمش دست بیگانگان می افته...اون موقع هممون رو پیدا می کنن...دیگه سندامون هم تموم شده...مجبوریم شب اون تو بمونیم..."
سه عنصر دیگه با هم داد میزنن:" تف به روانت..."
دوباره از تو حیات رد می شن...نجیبه السادات خانم کمین کرده و یه شورت نخ در بهشت پرت می کنه...علیرضا می پره تا بهش بخوره...در همون لحظه آقای گل محمدی چندین و چند تا کاندوم مصرف شده به سمتشون پرت می کنه...
علیرضا:"این یه دامه ....فرار کنید...."و تعداد زیادی کاندوم به سر و صورتش برخورد می کنه...
سهیل هم در تلافی، ان دماغ به سمتشون پرت می کنه ...پدرام هم موی زیر بغلش رو می کَنه تا آماده ی حمله بشه....
چند تا از ان دماغ های سهیل به آقای گل محمدی می خوره ولی روش تاثیری نداره..پدرام نجیبه السادات خانوم رو هدف می گیره و پشم زیر بغلش رو گوله می کنه و بعد شلیک می کنه...حمله موقفیت آمیز بود  به لـُـپ حاج خانوم می خوره و از اون جا که خاصیت چسبندگی داره به لـُـپش می چسبه....نجیبه السادات خانوم جیغ می زنه و آقای گل محمدی از اونجا که قلب رئوفی داره می ره تا به پارتنِرِش برسه...
عناصر از فرصت استفاد می کنند و همه به سمت دیوار خیز بر می دارن  و بالا می رن و می پرن تو حیات ....از پله ها پایین می رن ...و پدرام دنبال گوشیش می گرده...خیلی راحت پیدا می شه ...
در همین لحظه اس...که یه نفر می پره تو حیات...صدای فرو اومدنش شبیه برخورد پوتین با زمینه....آروم آروم اطرافش رو می گرده...همه تو دلشون می گن: "بیگانگان"...
همه به شدت نیاز به دستشویی پیدا می کنن...هر کی یه طرف میره تا اینکه یهو...گوشی پدرام شروع می کنه به زنگ زدن و طبق معمول آهنگ hell bound  رینگ تون گوشیشه...این آهنگ حتی خر خسته ای که خوابیده رو هم به سمتشون هدایت می کنه.....چه برسه به "بیگانگان"
همه داد می زنن:"خفشششش کننننن.... "
و پدرام سریع خفش می کنه....ولی دیر شده...اون بیگانه به سرعت به طرف پایین پله ها می دوئه...می خواد آروم در رو باز کنه...در زیادی سفته و اون بیگانه با شونه محکم در رو باز می کنه و از اونجا که قدش خیلی بلنده سرش محکم به درگاه می خوره...
همه یخ زده نگاه می کنن..
پدرام: "آرین..."
سهیل: "هیچ وِند ِل"
علیرضا: " اَ اَ اَ اَ....."
بهادر: " عنصر پنجم..."
آرین در حالی که کلش رو می خارونه می خنده...و همه خوشحالی می کنن ولگد می زنن در کون همدیگه...آرین عینکش رو میده بالا و از ته دل به بهادر لبخند می زنه...بهادر هم با گرمی باهاش دست می ده و با هم آشنا می شن...سهیل می گه :"معرفی می کنم ایشون..." بهادر بین حرفش می پره: " عنصر پنجم هستند..." و همه می خندند و بی دلیل خمیر دندون می خورن .... همه دست انداختند گردن هم و می خونن:"ما همه داداشیم..می خوریم و می شاشیم..."و شادی می کنن که شامپاین رو دور نریختن...
 بعدش یهو بی دلیل  زمین می لرزه.... کاشی ها ترک می خورن...همه طبق معمول می رینن تو خودشون و می خوان فرار کنن که...
 یه صدایی از آسمون می آد:" پسران من..."

ادامه دارد....


 نمایشنامه ی چاه (اثری استادانه از علیرضا توانا)


مریم و خلیل، هم چون دو سایه در بزرخ، گذشته را می‌کاوند !
مریم و خلیل، دو سایه که در گذشته زن و شوهر بوده‌اند، اینک در شب ِ صحنه اي که خالی است ؛ و تنها سکوی گرد ِ دوّاری در میان آن است و دو صندلی چوبی در دو سوی ِآن، گفتگو می‌کنند به شادی و تلخی !
مریم: وقتی نبودی هزار بار کنار پنجره ایستادم، هر کس از دور می‌اومد شبیه تو بود، وقتی تو نبودی همه شبیه تو بودند، ولی حالا تو دیگه شبیه خودت نیستی!
خلیل: کی مثل خودش باقی می‌مونه؟!
مریم: هیچ‌کس، ولی من خواستم مثل خودم باشم.
خلیل: تونستی؟!
مریم: نتونستم، هیچ‌کس نمی‌تونه، یک روز می‌فهمی دیگه خودت نیستی، ولی خودت می‌فهمی که دیگه دیر شده!
خلیل: هیچ وقت نمی‌فهمی!
مریم: چرا می‌فهمی؛ ولی نمی‌خوای باور کنی!
خلیل: وقتی فهمیدی باور می‌کنی...
مریم: اون وقت همه چی را باور می‌کنی ولی دیگه هیچ چیز را نمی‌فهمی!
خلیل: می‌فهمی ولی نمی‌تونی درک کنی...
مریم: درک می‌کنی ولی دیگه دیر شده!
خلیل: دیر شده، ولی تو باز تلاش می‌کنی!
مریم: که بفهمی؟!
خلیل: نه، که درک کنی!
مریم: درک می‌کنی؟!
خلیل: نه، چون فایده نداره!
مریم: چه فایده‌ای؟!
خلیل: به دردت نمی‌خوره، دیر شده...
مریم: (می‌خندد) زندگی کم و بیش...
خلیل: کم و بیش ادامه داره!
مریم: این را کی می‌گفت؟
خلیل: چه فرقی می‌کنه، حالا مرده!
مریم: اسمش چی بود؟
خلیل: خلیل!
مریم: تو می‌گفتی؟
خلیل: آره...
مریم: تو مُردی؟!
خلیل: آره
مریم: چطوری؟
خلیل: وقتی برگشتم خونه، ديدم تو نیستی. پرسیدم مریم کجاست؟... گفتند مرده، من هم خودم را کشتم...
مریم: به خاطر من؟
خلیل: نه!
مریم: پس چی؟
خلیل: به خاطر خودم.
مریم: هیچ کس به خاطر خودش نمی‌خواد بمیره!
خلیل: ولی همه به خاطر خودشون زندگی می‌کنند.
مریم: تو زندگی من بودی.
خلیل: من به خاطر زندگی تو مُردم.
مریم: حرف‌های مبهم...
خلیل: ما داریم حرف‌های مبهم می‌زنیم!
مریم: ولی این جا همه چیز روشنه!
خلیل: هیچ چیز مبهمی نیست!
مریم: مثل من!
خلیل: مثل تو!
مریم: مثل ما!
خلیل: مریم!
مریم: خلیل!
خلیل: یک روز از خواب بیدار شدم و گریه کردم.
مریم: از کی شروع شد؟!
خلیل: از وقتی به دنیا آمدم.
مریم: (می‌خندد) یعنی یادته؟!
خلیل: نه، بعداً آن روز را خواب دیدم!
مریم: بیا جلوتر، نزدیک‌تر...
خلیل: از کی شروع کنم؟
مریم: از اون شب تئاتر...
خلیل: از بچگی‌ام نگم؟
مریم: بگو، ولی یک وقت دیگه!
خلیل: باشه، من دو ردیف عقب‌تر از تو نشسته بودم.
مریم: توی سالن تئاتر...
خلیل: ما تماشاچی بودیم.
مریم: تو بعداً گفتی...
خلیل: راست می‌گفتم.
مریم: بازم بگو...
خلیل: باشه، باشه، من دو ساعت نمایش داشتم به تو نگاه می‌کردم!
مریم: قشنگ بودم؟
خلیل: خیلی...
مریم: جوان بودم، تو عاشق من شدی!
خلیل: آره، ولی یک طرفه نبود!
مریم: من آن شب پیش خودم می‌گفتم، چرا این دست بردار نیست؟!
خلیل: ناراحت می‌شدی نگاهت می‌کردم؟
مریم: راستش وقتی یواشکی برمی‌گشتم و می‌دیدم حواست به من نیست ناراحت می‌شدم!
خلیل: حواسم به تو بود!
مریم: چی؟
خلیل: حواسم به تو بود، تمام مدت... وقتی بر می‌گشتی تظاهر می‌کردم حواسم به تو نیست، آخه... تنها نبودی...
مریم: برادرم بود.
خلیل: حالا هم؟!
مریم: خب، نامزدم بود، ولی من دوستش نداشتم.
خلیل: چرا حاضر شدی با اون به تئاتر بیایی؟
مریم: دوباره شروع کردی ؟!
خلیل: اگه دوستش نداشتی، چرا باهاش آمدی هملت ببینی؟!
مریم: آخه چه ربطی داره؟!
خلیل: من هملت را خیلی دوست داشتم!
مریم: دیوونه...
خلیل: بعد از نمایش دنبالت راه افتادم.
مریم: هم مسیر بودیم؟
خلیل: می‌دونی که نه...
مریم: چرا اومدی؟
خلیل: همیشه دوست داری بگم، عاشقت شدم!
مریم: آره، برام مهمه، می‌خوام یادت بندازم...
خلیل: که من به زور وارد زندگی تو شدم!
مریم: نه، تو با گل آمدی...
خلیل: پس چرا می‌گی؟
مریم: آخه، من هیچ خاطره خوش دیگه‌ای ندارم!
خلیل: خودم هم نمی‌دونستم چه کار می‌کنم، مثل مأمورها تعقیب‌ات می‌کردم!
مریم: من با منصور بودم، بیچاره، کفش نو پوشیده بود، پاهاش را می‌زد... من مجبورش کردم تا خونه پیاده برویم...
خلیل: من نمی‌فهمم چه طوری می‌تونستی با اون قدم بزنی؟!
مریم: دیگه نزدم!
خلیل: چقدر توی تاریکی منتظر شدم!
مریم: (می‌خندد) چرا پشت در وایستاده بودی؟
خلیل: پشت در نبودم، آمدم پلاک خونه را مثلاً حفظ کنم، یک دفعه در باز شد!
مریم: وقتی منصور پرسید، بفرمایید...
خلیل: از کجا یک دفعه پیداش شد؟
مریم: داشت می‌رفت خونه‌شون، تو هول شدی (می‌خندد) چرا گفتی منزل خلیل آقا اینجاست؟!
خلیل: هیچ اسم دیگه‌ای یادم نیومد، تو کجا بودی؟
مریم: پشت پنجره... منصور برگشت تو و گفت، این یارو به نظر دزد می‌یاد!
خلیل: دزد! من به نظر دزد می‌آمدم؟!
مریم: آره...
خلیل: (می‌خندد) مرتیکه...!
مریم: آخه تو منتظر جواب نشدی و تا ته کوچه دویدی!
خلیل: آره، ولی نمی‌دونم چرا؟
مریم: (می‌خندد) از منصور ترسیدی!
خلیل: مریم؟!
مریم: هیچ وقت یادم نمی‌ره...
خلیل: من دوباره برگشتم...
مریم: می‌دونم!
خلیل: چی؟!
مریم: می‌دونم، یعنی می‌دونستم بر می‌گردی، چراغ را خاموش کردم و منتظرت نشستم!
خلیل: برگشتم و از جلوی خونه‌تون رد شدم!
مریم: برگشتی و از جلوی من رد شدی...
خلیل: تو داشتی نگام می‌کردی؟
مریم: آره، تا صبح خوابم نبرد...
خلیل: مثل من...
مریم: تو چه کار کردی؟
خلیل: اَه!
مریم: نه، بگو، ترا خدا...
خلیل: ولش کن!
مریم: بگو...
خلیل: هیچی، نصف شب خودم را پرت کردم تو حوض وسط میدون...
مریم: (می‌خندد) شنا کردی؟
خلیل: نه، تب کردم! رفتم خونه تا یک هفته افتادم!
مریم: چقدر منتظرت شدم...
خلیل: منتظر من؟
مریم: آره، فکر کردم الکی دنبالم راه افتاده بودی...
خلیل: نه الکی نبود، مریض شدم.
مریم: حالا می‌دونم، ولی اون یک هفته خیلی عاشقت بودم...
خلیل: میدونم.
مریم: نه، عاشق تو نبودم، عاشق کسی بودم که با چشم‌های هملت به من نگاه می‌کرد.
خلیل: (می‌خندد) چی؟
مریم: هملت را هفت بار دیدم و منتظر چشم‌های خیره تو بودم!
خلیل: مریم!
مریم: می‌دونم چی می‌خوای بگی، من هم دوستت دارم...
خلیل: یادت می‌آید شبی که اومدم زیر پنجره اتاقت؟
مریم: (می‌خندد) من فقط یک نفر را یادم می‌یاد که حسابی می‌لرزید!
خلیل: هنوز خوب نشده بودم، اومدم که بگم دوستت دارم!
مریم: چرا نگفتی؟
خلیل: لرزش دندان‌هام نگذاشت!
مریم: همین؟
خلیل: (می‌خندد) چرا یک چیز دیگه هم بود!
مریم: من زودتر گفتم.
خلیل: هیچ وقت یادم نمی‌ره...
مریم: ترسیدم بروی و دیگه بر نگردی!
خلیل: برگشتم.
مریم: این ترس همیشه با من بود، از همون اول...
خلیل: مریم...
مریم: باشه. خرابش نمی‌کنم. تو هیچی نگفتی فقط می‌لرزیدی؛ وقتی من گفتم خداحافظ، تو هول شدی و گفتی سلام...!
خلیل: (می‌خندد) آره، من گفتم سلام.
مریم: من ماندم چی بگم...
خلیل: چیزی نگفتی پنجره را بستی...
مریم: فکر کردم کم داری!
خلیل: چی دارم؟!
مریم: کم‌داری... فکر کردم دیوانه‌ای، نصف شب از خواب پریدم، احساس کردم یک نفر داره نگاهم می‌کنه، بلند شدم آمدم کنار پنجره، تو ایستاده بودی، دیگه نمی‌لرزیدی...
خلیل: وقتی تو پنجره را بستی، خیلی به خودم فحش دادم، توی خیابان قدم زدم و آخرش برگشتم که بگم... خانم...
مریم: خانم می‌شه فردا بریم؟!
خلیل: (می‌خندد) تا تو را دیدم یادم رفت چی می‌خواستم بگم!
مریم: چی می‌خواستی بگی؟
خلیل: واقعاً فراموش کردم، باز تو به دادم رسیدی!
مریم: من گفتم کجا؟ تو دوباره شروع کردی به لرزیدن...
خلیل: ولی خب بالاخره گفتم برویم تئاتر...
مریم: تو نگفتی، من گفتم، گفتم فردا برویم تئاتر...
خلیل: یادت هست چقدر خوشحال شدم؟!
مریم: چقدر زود گفتی خداحافظ!
خلیل: آخه می‌ترسیدم باز هم بگم سلام و تو پنجره را ببندی!
مریم: دلم نمیاد بگم یادش بخیر.
خلیل: آخه یادش همیشه هست!
مریم: فرداش تئاتر تعطیل بود...
خلیل: (می‌خندد) آره، شنبه بود، با هم رفتیم سینما...
مریم: چه فیلمی بود؟
خلیل: ایرانی بود...
مریم: من بهت گفتم...
خلیل: نه، من بهت گفتم، این دفعه من گفتم دوستت دارم!
مریم: باز بی‌مقدمه گفتی... من گفتم هوای سالن چقدر گرمه، توگفتی دوستتون دارم!
خلیل: خُب باید یک وقتی می‌گفتم، مقدمه نمی‌خواست...
مریم: من پرسیدم اسم شما چیه؟ چقدر مکث کردی تا جواب دادی!
خلیل: آخه ترسیدم بگم خلیل خوشت نیاد!
مریم: گفتی خلیل و من فکر کردم بهتری اسم دنیاست...
خلیل: تو خیلی خوب بودی!
مریم: منصور خیلی شاخ و شونه کشید، ولی آخرش خسته شد و رفت.
خلیل: تو عروسیمون هیچ کس از فامیل تو نبود!
مریم: چرا مادرم بود.
خلیل: من ندیدمش!
مریم: آمد، من را بوسید، گریه کرد و رفت!
خلیل: من برای تو خیلی ناراحت بودم.
مریم: ولی خودم خوشحال بودم، احساس رهایی می‌کردم... چی شد که همه چی به هم ریخت؟!
خلیل: می‌دونم، تو من را مسئول همه چیز می‌دونی!
مریم: آن وقت آره، تو عاشق کلمات بودی، اول همه چی خوب بود، ولی بعد فهمیدم تو تنها نیستی، من هم زن تو شده بودم هم زن نوشته‌هات و کتاب‌هایت...
خلیل: بی‌انصافی نکن!
مریم: نمی‌کنم، تو همیشه پشت در بسته بودی، ساعت‌ها پشت در می‌نشستم و فکر می کردم، بعد تو یک دفعه پیدات می‌شد با چند تا کاغذ؛ خوشحال بودی و بلند بلند می‌خندیدی، آن وقت شروع می‌کردی به خواندن... اشک توی چشمات جمع می‌شد و شعرهات را برام می‌خوندی...
خلیل: من نمی‌دونستم تو ناراحت می‌شی؟
مریم: نمی‌گذاشتم تو بفهمی، عاشقت بودم، فکر می‌کردم هر چی تو می‌گی، وحی ِ، هر چی تو می‌نویسی مثل قرآن عزیزه... بعد رفت و آمدت شروع شد، با دوستات شب تا صبح می‌نشستی و حرف می‌زدی... من پشت در گوش می‌ایستادم... گاهی داد می‌زدی و فحش می‌دادی... من نگران بودم...
خلیل: من نمی‌فهمیدم!
مریم: تو هیچ وقت هیچ چی را نفهمیدی... دوستات می‌رفتند و تو می‌آمدی کنار من دراز می‌کشیدی، من خودم را به خواب می‌زدم... تو سیگار می‌کشیدی و وقتی خوابت می‌برد توی خوابم ول نمی‌کردی... با خودت حرف می‌زدی... حرف‌هایی که منو می‌ترسوند!
خلیل: دوره بدی بود.
مریم: برای من، نه تو، تو به همه چیز فکر می‌کردی غیر از من...
خلیل: نه، این درست نیست، من همیشه به فکر تو بودم.
مریم: دروغ می‌گی، بعد هم آمدند گرفتندت... وقتی کتاب‌ هات را می‌بردند، من ته دلم خوشحال بودم... آزاد که شدی، وقتی گفتی از تهران می‌رویم پر در آوردم، گفتم همه چیز تموم شد، من و تو دوباره تنها می‌شیم...
خلیل: تبعیدم کردند، خواست خودم نبود.
مریم: هر چی بود، تو دوباره شروع کردی، ماه‌ های اول چقدر خوب بود... تو معلم شده بودی... صبح‌ها از کنار پنجره اتاق می‌تونستم حیاط مدرسه را ببینم، ببینم که تو چطور با بچه‌ها بازی می‌کنی، ولی باز شروع شد، کتاب خواندن و نامه نوشتن و شعر گفتن...
خلیل: مریم، آن روزها...
مریم: بگذار حرف بزنم... تا لب باز می‌کردم که شکایت کنم، روضه خوانیت شروع می‌شد. حرفات خوب یادم مونده... روبروم می‌ایستادی و می‌گفتی مریم جان می‌دونی علی توی کدوم چاه داد می‌زد؟ من ِ احمق می‌گفتم، نه، تو می‌گفتی توی همون چاهی می‌نالید که یوسف را ته اش انداخته بودند. تو می‌گفتی: دنیا مثل یک چاهه که از بالا و پایین‌اش صدای ناله می‌یاد... من دوباره سر تا پا گوش می‌شدم و می‌گذاشتم حسابی خرم کنی... اون وقت‌ها یادم می‌رفت که تو همونی که به جای خداحافظ، می‌گفتی سلام!... توی اتاق بالا و پایین می‌رفتی و مرتب سیگار می‌کشیدی و حرف می‌زدی... یادت میاد... گلوت را نشونم دادی و گفتی جای خنجری که با اون سَر ِ یحیی را بریدند روی گلوت مونده، من زل زدم به گلوت و جای زخم را دیدم... روی گلوت ردّ ِ خنجر بود!
خلیل: (تلخ می‌خندد) ردّ ِ ضربه‌های شلاق بود!
مریم: اون وقت ‌ها من بیشتر عاشقت می‌شدم.
خلیل: من همیشه عاشق تو بودم.
مریم: ولی وقتی می‌دیدم مال من نیستی، می‌خواستم خودم بکشمت!!
خلیل: من مال تو بودم...
مریم: نه، تو مال همه بودی، می‌رفتی زیر بارون، بعد خیس خیس می‌اومدی و می‌گفتی می‌خواهم درد کسایی که الان جایی را ندارند بخوابند حس کنم... همش ادا بود.
خلیل: مریم، چرا؟!
مریم: تو درد من را که کنارت بودم، نمی‌فهمیدی، بعد از کسایی حرف می‌زدی که نمی‌شناختیشون. بدنت سرد سرد بود، همش از شکنجه و اعدام حرف می‌زدی... از صدای گلوله توی سپیده صبح و از جنازه‌هایی که هر غروب دفن‌شون می‌کنند. توی خواب گریه می‌کردی و داد می‌زدی... خدا ... خدا ...
خلیل: آه...
مریم: آره، آه بکش، هنوز هم مثل سابق آه می‌کشی... هنوز هم می‌توانی از توکل برام بگی؟ از وقتی که مریم، من نه، عشقت... مادر مسیح...، کنار یک درخت خرما رو به آسمان آه کشید که کاش می‌مردم... و خدا معجزه‌ای فرستاد... معجزه... حالا که همه چی گذشته نمی‌دونم باید به حرف‌ هات بخندم یا مثل سابق گریه کنم...
خلیل: بخند!
مریم: نه، راستش یادم رفته چطور می‌شه خندید... برای منی که همیشه گریه کردم، اون شبی که برات نامه آمده بود یادت هست... یک دفعه تصمیم گرفتی بری تهران، من التماس کردم من هم ببر، گفتی نه... نگذاشتی بیام، حتی نگذاشتی ساکت را ببندم... وقتی رفتی وضو بگیری ساک ات را زیر و رو کردم... دنيا روی سرم خراب شد، تو اسلحه داشتی... کسی که سرش همیشه تو کتاب بود و دستش قلم... نمی‌دونستم اسلحه به چه دردش می‌خوره...
خلیل: چرا این کار را کردی؟
مریم: دیگه این سؤال چه فایده‌ای داره؟ باران می‌اومد... تمام زمین گِل بود، من زیر پاهات افتادم که نگذارم بری... ولی رفتی، به زور رفتی، می‌خندیدی و می‌گفتی، زود برمی‌گردی... دروغ می‌گفتی، دروغ می‌گفتی...
خلیل: (تلخ) باید می‌رفتم...
مریم: من را بوسیدی و رفتی... رفتی و من چقدر تلاش می‌کردم، لحظه بوسیدنت را زنده نگهدارم... دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذاشتم و جایی را که تو بوسیده بودی لمس می‌کردم و گریه می‌کردم... لعنت به کسایی که به تو یاد دادند بگی خداحافظ!!
خلیل: چی کشیدی مریم؟
مریم: تا وقتی که خبر اعدامت را آوردند، هیچی نکشیدم...
خلیل: من را نکشتند... کاش کشته بودند!
مریم: هر روز غروب می‌رفتم کنار چاهی که تو دوستش داشتی و فریاد می‌زدم کجایی خلیل؟!... مثل علی شده بودم! وقتی صدام بر می‌گشت می‌گفتم یوسف ته چاه هم با صدای من ناله می‌کنه!... کجا بودی خلیل؟!
خلیل: من رفتم، فکر می‌کردم باید برم، وقتی رسیدم تهران منتظرم بودند، دوستهام نه... مأمورها!... دستگیرم کردند، توی زندان فهمیدم تمام نامه‌هایی را که برايم می‌اومد دوست‌های زندانیم فرستاده بودند، دوست‌هایی که دیگه دوست نبودند! دیوارهای زندان مهم نبود، دیوارهایی را که برای خودم ساخته بودم روی سرم فرو ریخت... توی سلول دور خودم می‌گشتم، می‌چرخیدم و داد می‌زدم، خیال نکنی از شکنجه می‌ترسیدم، نه... به چشم‌هات قسم، نه...! کابل می‌خورد کف ِ پاهام اصلاً نمی‌فهمیدم، درد را نمی‌فهمیدم، درد خودم بزرگ‌تر بود... تا این که یک شب تو انفرادی، بلایی که نباید سرم بیاد اومد، یک دفعه شک کردم. به همه چیز شک کردم... فکر کردم نکنه کاری كه می‌کنم مهم نباشه، نکنه هیچ چی مهم نباشه! نکنه تا حالا وقت تلف کرده‌ام، نکنه خودم را گول زده‌ام... ایمانم را از دست دادم، خرد شدم، مچاله شدم! از خودم بدم آمد و همه چیزهای خوبی که دوستشون داشتم محو شد، انگار دود شد و رفت هوا... بعد خیال تو اومد... تنها چیزی که داشتم، تنها چیزی که مال من بود و من قدرش را ندانسته بودم... به خودم گفتم هیچ چیزی ارزش یک نگاه تو را نداشت، هیچ حرفی ارزش شنیدن دوستت دارم هاي ِ تو را نداشت... هیچ چی غیر از تو، غیر از عشق تو، مهم نبود... همه چی حرف مفت بود... بعد می‌نشستم و ساعت‌ها به دیوار تاریک زل می‌زدم و افسوس می‌خوردم که چرا همه شعرهام عاشقانه نبود... از همه چیز خسته شده بودم غیر از تو، همه چیز پیرم می‌کرد غیر از تو... با تو جوان بودم، با تو هملت عاشقانه بود! تب کردن معنی داشت... با تو همه چیز بود... به خودم گفتم همه چیزم را می‌دهم تا یک بار دیگه تو را ببینم... حکم اعدامم آمده بود... پیش بازجوم رفتم و التماس کردم... این جوری نگاهم نکن... من التماس کردم، خلیل التماس می‌کرد که یک جوری اجازه بدهند تو را ببینم ! گفتند شرط داره، شرط داشت و من قبول نکردم.. یک روز سپیده صبح اومدند سراغم، چشم‌هام را بستند و گذاشتند سینه دیوار... فکر کردم دارم می‌میرم، هیچ می‌شم برای هیچ... خواستم دوباره مثل سابق یا علی بگم، نتونستم، چون تو جلوی چشم‌هام بودی... صدای گلنگدن توی آسمان پیچید و یکی گفت آتش... رگبار گلوله را شنیدم، آن وقت بیشتر از همیشه دوست داشتم زندگی کنم، دوست داشتم زنده بمونم... صدای گلوله آمد و من از حال رفتم... صبح در سلول باز شد، من نمرده بودم... به بازجوم گفتم... می‌خوام زنده بمونم... گفت شرط داره... صدای خودم را شنیدم که گفتم قبول... از آن وقت فهمیدم که دیگه خودم نیستم... بعد از مدت‌ها دوباره به دستم کاغذ و قلم دادند و گفتند بنویس... من دوباره شروع کردم به نوشتن، دیگه شعر ننوشتم... می‌خواستم به تو برسم که شعر زندگی ام بودی... نوشتم و نوشتم... اسم دوستهام را، آدرشون را، کسی که اسلحه را ازش گرفته بودم... گفتند بنویس فرمانده و همکارت فلاني بوده... نوشتم، گفتند بنویس می‌خواستی فلانی را ترور کنی... نوشتم. گفتند بنویس مسئول فلان خرابکاری تو بودی... نوشتم. بعد ازم خواستند تقاضای عفو کنم، تقاضا کردم و عفو شدم، اعدام شد حسب ابد ! انفرادی تمام شد... شدم هم‌ سلول آنهایی که لوم داده بودند... دوباره با هم دوست شدیم!... آدم‌های عوض شده، یک زندگی عوضی...
مریم: چی کشیدی خلیل!
خلیل: تا وقتی فهمیدم خودت را کشتی، هیچی نکشيدم... کاش التماس نكرده بودم، به هم مرخصی بدهند، یادت برايم بس بود... چرا خودت را کشتی؟
مریم: دو هفته بعد از رفتنت توی روزنامه خواندم که عاملان ترور دستگير شدند، عکس تو را هم چاپ كرده بودند، می‌دونستم می‌آیند سراغ وسایلت، تمام کتاب‌هات را قایم کردم، دیگه از بردن کتاب‌هات خوشحال نمی‌شدم! گفتم وقتی بگردي، کتاب هات را ببینی کلی ذوق می‌کنی!... مأمورها ریختند و خونه را زیر و رو کردند، اومدم تهران، از صبح تا غروب کنار دیوار زندان می‌ایستادم، می‌گفتند ممنوع الملاقاتی... به خودم گفتم الان بهترین وقته که بفهمم تو برای چی اون تویی، برگشتم... کتاب‌هات را که کنار چاه مخفی کرده بودم، در آوردم و یکی یکی خوندم... می‌خوندم و به تو حق می‌دادم و خودم را سرزنش می‌کردم که چرا تو را نفهمیدم! چرا نفهمیدم که تو به خاطر چیزهایی که خیلی با ارزش‌تر از من هستند زندگی می‌کنی... وقتی که از رادیو شنیدم خرابکارها اعدام شدند، به خودم گفتم تو مرگ را به زندگی ترجیح دادی، به خودم گفتم تو عشق به آدم‌هایی که از من مهم‌ترند را انتخاب کردی!... گفتم تو شریف‌تر از همه آدم‌های دنیایی... ولی باز نمی‌تونستم، نمی‌دونستم چه کار کنم... تو رفته بودی، تو با افتخار رفته بودی، و من مونده بودم بدون تو. بدون درک تو... یک روز بارانی رفتم کنار چاه ایستادم تا مثل تو درد بی‌سقف‌ها را حس کنم... خیس شدم ولی هیچی را حس نمی‌کردم... بالای چاه ایستادم و داد کشیدم... صدای خودم هم برنگشت.. رو به آسمان فریاد زدم، می‌‌خواهم بمیرم... منتظر معجزه شدم... معجزه‌ای نشد، صدایی نیامد، جواب نیامد... رفتم کتار چاه و خم شدم.. اون وقت بیشتر از همیشه دوست داشتم که بمیرم! دوست داشتم زنده نمونم... صدای خودم را شنیدم که گفتم بمیر! و بعد صدای آب و تَر شدن و مُردن... رفتن ته چاه، نه مثل یوسف...
خلیل: چرا این کار را کردی مریم، چرا؟!
مریم: نتونستم خودم بمونم، یک روزی دیگه خودت نیستی ولی وقتی می‌فهمی که دیگه دیر شده! من رفتن و تو برگشتی...
خلیل: کاش برنگشته بودم، وقتی آمدم بچه‌ های مدرسه دورم را گرفتند، نگاهشون می‌گفت دیر اومدی! دیر اومده بودم، همیشه به همه چیز دیر رسیدم!... بالای چاه اومدم، دیگه ناله‌ای برايم نمونده بود. هیچ حرفی نداشتم که توی چاه داد بزنم، کنار چاه یکی از کتاب‌هام را دیدم، شروع کردم به گشتن، چاله‌ای که تو کنده بودی، پیدا کردم... کتاب‌هام بود و اسلحه‌ای که یواشکی از ساک ام برداشته بودی... اومدم کنار قبرت، نشستم، هر چه خواستم گریه کنم، نتونستم، می‌دونی همیشه خواستن توانستن نیست! بیشتر خنده‌ام می‌گرفت، بعد از مدت‌ها یادم افتاد که چطوری می‌شه خندید... خندیدم و ماشه را کشیدم... مثل هملت به خودم گفتم... دیگر خاموشی است...!
مریم: (تلخ می‌خندند) هفت بار دیدم!
خلیل: چی را؟
مریم: هملت را...
خلیل: زندگی کم و بیش ادامه داره!
مریم: تمام شد!
خلیل: می‌فهمی ولی نمی‌تونی درک کنی...
مریم: درک می‌کنی ولی دیگه دیر شده...
خلیل: دیر شده ولی باز تلاش می‌کنی...
مریم: که بفهمی؟
خلیل: نه، که درک کنی!
مریم: درک می‌کنی؟
خلیل: نه، چون فایده نداره!
مریم: چه فایده‌ای؟
خلیل: به دردت نمی‌خوره، دیر شده ...!

Thursday, November 11, 2010

من مستم-از سهیل نظری



من مستم
بیشتر از هر وقت دیگری
مست تر از مردی که بال پرواز داشت
میخواهم از بلندترین جای اینجا بپرم
اما تو،تو و آن خاطره های محوَت به من اجازه نمیدهید
تو و آن سرطان خوشخیم

من مستم
 کمتر از وقتیکه  لبهایت مرا غسل دادند
زمانی که همه چیز در چشمهایم خیس خورد
همه چیز بوی نمناکی میداد
جز خونی که از خاطراتم جاری شد و از بینی ام بیرون ریخت
چکید و چکید بر جایی که الان ایستاده ام
مردم این شهر میگویند این شهر کثیف،نامش هوشیاری است
اما من به دنبال اصل خویشم
من مستم
 ای مقدس مست،میخواهم به تو بازگردم
مرا جستجو کن در همان قطره های سرخ
میدانم که اینجایی و از رگهایم به من نزدیکتری
کوری و کم سویی چشمانم را ببخش

Monday, November 8, 2010


چاهِ وَيل (داستانی از علیرضا توانا)


« گريه‌ي منيژه »
صدايي از دور دست به منيژه مي‌گفت: «بس كن ديگه!»
ولي منيژه ول كن نبود. نه اين كه دست خودش باشد. اين بغض لعنتي نمي‌گذاشت. حالا هم باران اشك بود كه مي‌باريد، مثل هميشه كه نه، گمان كنم چشمانش نيز چنين گريه‌اي را به خاطر نمي‌آورند.
نويسنده باز به او گفت: «بس كن منيژه...»
ولي اين حق منيژه بود كه هر چه ‌قدر دلش مي‌خواست بگريد. او آفريده شده بود. پس حق داشت اگر نمي‌توانست شادباشد، رنج بكشد. اگر دليلي براي خنده نداشت، همه چيز دور و برش به او مي‌فهماند همين كه آن‌ها هستند بهانه‌ي خوبي براي از گريه مردن است. به منيژه گفتم حرف بزند شايد آرام بگيرد، چيزي شبيه درد دل؛ و او قبول كرد. در حالي كه روبه‌روي من نشسته بود سرش را بي‌هدف گرداند، بدون آن‌كه بخواهد به چيزي در آن سو بنگرد و نجوا كند: «قول نمي‌دهم كي؟! شايد پس از پايانَ داستان» پذيرفتم و منتظر پايان يافتن داستان شدم. نويسنده گيج به من و منيژه زل زده بود. شك ندارم نمي‌دانست چگونه داستان‌اش را ادامه دهد!


« بر باد رفته »
"زندگي پس از مرگ" در همه جا به معني عالم برزخ نيست. ممكن است در همين دنيا هم اتفاق بيفتد. يعني هر آدم فراموش شده‌اي اگر حتي هنوز موفق به ديدار جناب عزرائيل نشده است، در واقع دارد پس از مرگش به زندگي ادامه مي‌دهد. اين جملات به ظاهر يأس آور است ولي وقتي به كُنه مسئله دقت كنيم، غير از شادي و سرور و عروسي(!) نمي‌بينيم. نمي‌دانيد چه ‌قدر با شكوه است بودن در عين نبودن. يعني تو در واقع هستي ولي براي ديگران نيستي ! يك جور زندگي در رؤيا يا خيال يا كابوس شايد. نمي‌دانم. به هر حال نويسنده، گمان مي‌كند، تنها دليل موجه براي اين ‌كه يك نفر آن‌قدر گريه كند كه بميرد همين است. پس، با قياس به نفس، تلاش مي‌كند منيژه را در موقعيتي تصور كند كه به اين نتيجه رسيده است كه نمرده ولي در واقع، در خيال و خاطره و حافظه‌ي ديگران از دست رفته است. بر باد رفته!
منيژه، امّا، با تمام صبوري، نمي‌تواند بيش از اين سكوت كند. مگر يك شخصيت داستاني چه ‌قدر تحمّل دارد. از من مي‌خواهد نويسنده را مجاب كنم دست از سر او بردارد و به سيگار كشيدن و چاي خوردن يا رنج كشيدن و حسرت خوردن‌اش ادامه دهد.
نويسنده نمي‌پذيرد چون لجباز و نفهم است. درك ندارد و از آزار ديگران لذّت مي‌برد. پس سريع و بي‌حوصله، پوست منيژه را بر روح خود مي‌كشد و آغاز مي‌كند... .


« مرگ طفل شش ماهه »
منيژه، بچه به بغل ايستاده بود ميان اتاقِ خلوتِ بي‌اثاثيه.
صداي گلوله بود كه از هر طرف مي‌آمد و مگر قطع شدني بود! رحمت، يك آن، از جلوي در اتاق گذشت و منيژه را ديد كه دستانش را گذاشته روي گوش بچه وهمان‌طور ايستاده، او را شير مي‌دهد. رحمت در آستانه در ايستاد و از منيژه پرسيد: «قرص داري؟»
منيژه طوري نگاه كرد كه انگار دارد.
رحمت پرغصه گفت: «نگذار زنده بگيرندت!»
و خواست برود كه منيژه پرسيد: «با حسين چه كار كنم؟»
رحمت جلو آمد تا رسيدن به آن دو. اوّل پيشاني پسرش را بوسيد، بعد سينه‌ي همسرش را. يك آن مات شد:
«حسین نفس نمي‌كشه!» منيژه مي‌دانست. يكي از دو سيانورش را، گرد كرده بود و گذاشته بود روي زبان نوزادش و حالا داشت شيرش مي‌داد كه قرص را پايين بفرستد. رحمت پرغصه گفت: «كُشتي‌اش؟!»
منيژه مات شد: «من؟!» صداي گلوله بود كه از هر طرف مي‌آمد و مگر قطع شدني بود.
منيژه پرسيد: «قرص داري؟»
رحمت طوري نگاه كرد كه انگار دارد.
منيژه پرغصه گفت: «نگذار زنده بگيرندت!»
و رحمت رفت. رحمت نيازي به قرص پيدانكرد. يكي از آن گلوله‌ها كه صدايش مي‌آمد، درست نشست روي زبان‌اش و بدون هيچ كمكي از گلوي‌اش پايين رفت. منيژه هم نخواست زنده بگيرندش ولي وقتي در بيمارستان بود فهميد قرص‌ها فاسد شده بودند، حسين امّا، مرده بود.
«اين‌ها به بچه‌هاي خودشون هم رحم نمي‌كنند واي به مردم!»
اين را يك نفر كه زير كت چرمي‌اش اسلحه داشت به دكترِ بخش گفت.
دكترِ بخش، مچ دستِ منيژه را گرفته بود و نفرت داشت از آرزوي‌اش كه مي‌خواست اين زنِ زيبايِ بيست و دو ساله بميرد.
مرد كت چرمي پرسيد: «هر طور شده بايد زنده نگه‌اش داريد؟»
دكتر بخش خواست بپرسد، چرا؟ كه ديد اين سؤال بيش از اندازه ابلهانه است. گفت: «ان شاءالله»
به اميد اين كه بحث خاتمه يابد ولي نه، مرد كت چرمي ول كن نبود. نيمه شب، دكتر بخش، به بهانه‌ي سركشي از سدّ محافظين و مراقبين منيژه گذشت و در حالي كه مرد كت چرمي در دو قدمي‌اش ايستاده بود، بر روي پيكر منيژه خَم شد، آن‌قدر كه دهان‌اش تا گوشِ منيژه فقط دو بَند انگشت فاصله داشت. بعد آرام پرسيد: «مي‌خواي بميري؟!»
منيژه تلاش كرد و تلاش كرد ولي بي‌ثمر بود هيچ صوتي از سينه‌اش بالاتر نمي‌آمد.
دكتر آرام‌تر گفت: «نمي‌تواني حرف بزني، ولي مي‌دونم مي‌شنوي، يك جوري اشاره كن!»
و اشاره منيژه آن‌قدر آشكار بود مرد كت چرمي هم فهميد. شگفت‌زده و با سؤظن از دكتر بخش پرسيد: «چي گفتي كه داره مي‌خنده!»
دكتر بخش پرغصه گفت: «فكر مي‌كنم ديوونه شده...»
مرد كت چرمي معلوم بود كه قانع نشد، ازش پرسيدم:
«كثافت چه طور دل‌ات آمد بچه شش ماه‌ات را بِكُشي؟!»
مرد كت چرمي باز هم قانع نشد. بهترين دليل اين كه از فرداي آن شب، نگذاشتند دكتر بخش با منيژه ملاقات كند و هفده روز بعد كه منيژه را از بيمارستان به زندان منتقل كردند، هر چند هنوز بهبود نيافته بود ولي زنده بود. دكتر بخش هم چهارده روز قبل اخراج شده بود و ديگر... همين.


« نماز صبح »
منيژه روبه‌روي من نشسته و هنوز، نگاه‌اش را از من مي‌دزدد.
مي‌پرسم: «راستهِ كه تو يه زماني شعر مي‌گفتي؟»
تعجب مي‌كند كه از كجا مي‌دانم. «الان نويسنده داشت به اين فكر مي‌كرد كه بد نيست يك شعر في‌البداهه بنويسهِ به اسم تو قالب كنه!»
منيژه مي‌خندد. براي اوّلين بار خنده‌اش را مي‌بينم. انگار با تمام نفرتي كه ازنويسنده دارد از ايده‌اش بدش نيامده. مي‌گويد، همان‌طور كه گونه‌هاي‌اش چال افتاده و چه زيبا: «نترس! خودش مي‌دونه شاعر نيست، گند مي‌زنه!»
از مسجدي در دوردست، نواي اذان صبح شنيده مي‌شود. من سيگار مي كشم، نويسنده چاي مي نوشد و منيژه ...  بقيه ماجرا مي‌ماند براي بعد از نماز صبح...!


« دل‌تنگي »
سلول انفرادي، مكاني است كه آدم دلش براي همه‌ي اقوام و دوستان و آشنايان و هر موجودي كه بتواند تصورش را بكنيد تنگ مي‌شود ولي منيژه دل‌تنگي اش از جنس ديگري بود. سينه‌هايش پُر ِ شير، پُرشير بودند. چنان كه احساس مي‌كرد اين تورم و سرشاري عاقبت باعث انفجار پستان‌هايش خواهد شد. و خُب، يادآوري دو لَب مَكنده، خاطره‌اي افتاده در چاه وَيل. و "حسين"، "حسين" گفتن مداوم. خوشا لحظه‌هاي تازيانه! منيژه بر دو زانو مي‌نشست و دستان‌اش را به اندازه‌ي حجمِ پيكرِ حسين كه به خوبي يادش مانده بود از هم مي گشود:
«حسين جان، سلام ماماني گرسنَه‌ تِه، الان مامان به‌ات شير مي‌ده!... بخور عزيزم، بخور نازنينم... چرا دل‌ات گرفته؟!
غصه‌داري؟ رنج مي‌كِشي؟... آروم باش خوشگلم ... همه چيز درست مي‌شه!... زمان مي‌گذره... ماه پيشوني من هم بزرگ مي‌شه! مرد مي‌شه... زن مي‌گيره... چيه ؟! چپ چپ نگاه مي‌كني؟... پسرها هم مي‌تونند ماه پيشوني بشوند... بخور عزيز دلم... بخور و آروم بخواب... بخواب و بخواب بابا را ببين... ببين كه برگشته ... خسته است ولي مي‌خنده... اومده كه بمونه... بمونه و هيچ وقت نره... حسين جان... حسين‌ام... عزيزم... پير شدي... شير ماماني تلخ شده بود... زهر شده بود... حسين! حسين!»
منيژه عصبي و غم‌گين نه بهتر است بگويم خشمگين از من مي‌پرسد: «چطور آدم مي‌تونه يه مادر را، حتي رو كاغذ، وادار كنه بچه‌ي خودش را بكشه؟! ... اين نويسنده حيوون نيست؟!»
من پاسخي نمي‌دهم. پاسخي ندارم كه بدهم. هنوز منتظر پايان داستان هستم كه منيژه قرار است خودش از خودش بگويد. منيژه از زبان منيژه! نويسنده بدون هيچ حسي، بر شكم دراز كشيده و زُل زده به سايه‌ي خودش كه افتاده بر صفحه‌ي كاغذ. خيلي دوست دارم بدانم به چه چيزي يا چه كسي فكر مي‌كند؟! من هم اعتقاد دارم اين گونه نوشتن حتي اگر ما به ازاي بيروني هم داشته باشد اگر نگوييم حيواني لااقل غير انساني است!


« دو سه چيز بي‌اهميّت »
همان‌طور كه انتظار مي‌رفت، منيژه شكنجه شد، مورد تجاوز قرار گرفت، كسي را لُو نداد، اطلاعاتي را بُروز نداد و سَحرگاه يكي از روزهاي، يكي از ماه‌هايِ يكي از سال‌ها تيرباران شد!


« زندگي پس از مرگ »
حالا كه داستان به خوبي و خوشي پايان گرفتِ، نويسنده سيگاري روشن كرده و با آرامش دراز كشيده بر تخت خواب‌اش. انگار نه انگار چند دقيقه پيشِ چه بلايي سَر زيباترين زني كه در عمرش تصوّر كرده آورده است.
حالا كه من مانده‌ام و منيژه. منيژه باز ول كن نيست. بغض لعنتي چسبيده بيخِ گلوي‌اشِ و همين‌طور سيلِ اشك. بي‌رحمانه مي‌گويم: «نويسنده الان تموم فكر و ذكرش مسابقه فوتبالِ امروزِ... تو هنوز اسيرِ زندگي و سرنوشتِ نكبتيِ خودتي! ول كن بابا! چته؟!... قصه تموم شد!»
منيژه بريده بريده و زير لب، غمگين مي‌گويد: «دل‌ام به حال‌اش مي‌سوزه!»
تعجب مي‌كنم: «به حال كي؟!»
معصومانه مي‌گويد: «نويسنده!»
سر در نمي‌آورم. ادامه مي‌دهد: «يكي ديگه از شخصيت‌هايي را كه دوست داشت چال كرد تو اين صفحات...»
مبهوت شده‌ام. مات مي‌پرسيم: «چي‌داري مي‌گي؟!»
پُر غُصه مي‌گويد: «تو نمي‌فهمي، زندگي پس از مرگ خيلي سخته...»
در تمام مدّت كه نويسنده زندگي او را به بازي گرفته بود من غمخوارش بودم و با او صادقانه همدردي مي‌كردم ولي حالا منيژه به راحتي مرا به نفهميدن متهم مي‌كرد! رنجيدم. رنجيدم! به ياد پزشك بخش مي‌افتم. مردي كه مي‌خواست بيمارش را بُكشد، عاشقانه و آرام. دركِ دشوار سنگيني شرايط بر شانه‌هاي نحيف، آن چيزي بود كه منيژه مرا به نفهميدن آن متهم مي‌كرد.
«كسي از گريه نمرده...»
به منيژه مي‌گويم.
«من گريه نمي‌كنم!»
با گريه مي‌گويد.
با حرص مي‌پرسم: «پس داري چه كار مي‌كني؟!»
ناباورانه و مات خيره مي‌شوم به چال گونه‌هايش كه خيس‌خيس شده است، وقتي مطمئن و بلافاصله مي‌گويد: « شعر مي‌گم! »

خوابي تَر



بعد از مرگ
در گور
چشم هایت را نبند ...

بعد از مرگ
به باران بگو
زمستانی ببارد...

در آرزوی یک خواب ترَم ...
بر بالای صلیب بلندی
که در سوز باد ِ دی
بر بستر گیسوان بریده ی مادران
و خون ریخته ی پدرانم
می روید ...


در آرزوی یک خواب ترَم
با چشم هایی باز
و لبخندی گدازه گون
که همه بدانند
چگونه شرافتم را در خوابهایم می گریم ...!

                                                                                 امیر بهادر طاهری
                                                                                                      پنج شنبه 6 آبان 89
                                                                                                             18:35
        



دایره ی نخبگان ؛ سورپرایز پارتی



یه روز سهیل یه چیزی فهمید،دوئید و دوئید تا به پدرام رسید فوری اون چیز رو به پدرام گفت پدرام چشاش برق زد و دوئید و دوئید تا به علیرضا رسید،همون چیز رو در گوش علیرضا گفت ،علیرضا بطری و استکان  رو ول کرد و دوئید و دوئید تا به خونه ی بهادر اینا رسید...در زد...بهادر خونه نبود...یه نامه نوشت و به بابای بهادر داد ...بابای بهادر از اونجا که خیلی شیطون بود نامه رو باز کرد...همین طور که می خوند و چشاش چهار تا می شد ، بهادر نفس نفس زنان از راه رسید ...نامه رو از باباش گرفت و نگاه کرد،صفحه سفید بود...فهمید که کار علیرضاست...رفت و با فندک کاغذ رو حرارت داد ...علیرضا با آب لیمو نوشته بود:" چار لیتری ها در خَطَرَن...بدو..." بهادر بلند داد زد:" فاک..."و دوئید و دوئید تا به انباری خونه قبلیشون رسید...در به راحتی باز نمی شد،بهادر داشت می رید تو خودش...با لگد در رو باز کرد..
یه صدای فش فش اومد ، یه چوب پنبه تق خورد طرف چپ سربهادر و کلی کف پاشید روش...
..." سورپرایز پارتی "...


بهادر از اون جا که داشت می رید تو خودش می خواد از پشت به  پدرام حمله کنه ولی وقتی ماست موسیر و چیپس و ماست و خیار و از همه مهمتر "چار لیتری ها" رو می بینه نا خود آگاه پاهاش سست می شه؛
همه با هم داد می زنن و خوشحالی می کنن و لگد می زنن در کون همدیگه ...صدای ضبط بلند می شه  و "sweet child o’ mine" پخش می شه...سهیل در حالی که لب و لوچش رو ور کشیده یه چیپس می زنه تو ماست موسیر و می بلعتش...علیرضا هم رو کاناپه ی انباری لم داده و پدرام هم  داره دنبال چوب پنبه ی اون شامپاین گرونه می گرده که زده تو سر بهادر...بهادر در حالی که لباسش رو در آورده از پله ها می آد پایین و می گه:"می دونین ما عین 4 تا عنصر اصلی می مونیم...جهان داره واسه ما می چرخه...گور بابای 7 میلیارد نفر دیگه " ،می زنه زیر خنده...سهیل استکان رو می ذاره زمین و می گه:"گور بابای 7 میلیارد دیگه"...پدرام که با تعجب نگاه می کنه ،حق به جانب می گه:"به جز یه نفر"...
بهادر:"7 میلیارد نفر تمام...نه یه نفر کم ،نه یه نفر زیاد..." و استکان رو سر می کشه و پشت بندش ماست و خیار می زنه...
علیرضا با تحکم تکرار می کنه :"به جز یه نفر"....



 ادامه دارد...

Thursday, October 7, 2010

رویای صادقه


دیشب تو خواب بابام بهم گفت:"پسرم بهت افتخار می کنم".....از اون موقع بود که دیگه تصمیم گرفتم  قبل از خواب آبجو نخورم

Thursday, September 30, 2010

خون قلم



شب ها می گِـریَم
سال هاست که شب ها می گِـریَم
سال هاست که به جای اشک ،
واژه می گِـریَم
واژه ای که غبار بیداری را
از مردمک ها می زداید...


از افیونی که هر روز در جمع فانی ها می نوشم
رگ های جمجمه ام جیغ می کشند
و سیاه می شوند
و لابه می کنند:
"آه که با فانی ها جمع شدم..."


رفیق...
این خون تیره
که از نای قلم بیرون می ریزد
صدایی بی صداست
که در سوگ
نابودیِ تنهاییم
می گرید

                                                                                         امیر بهادر طاهری
                                                                                          22 شهریور 89
                                                                                          2:03 بعد از ظهر