Tuesday, December 14, 2010

من و خرمالوهای درخت گیلاس...

دستم را بر پلک های بسته ام می فشارم
به یاد لذت هایی که لرزان  لرزان
در این خرابه ی تنهایی 
خفه کردم به خاطرت
دریغا که تو و همدستان پاکَت آن روز
در می گساری های شبانه ی عرش
با حوریان کنیز همخوابگی می کردید...
-ما زمینیان چه احمقانه  تو را در بین کتف ها و دنده هایمان گنجاندیم-
به خون خواهی تمام عید هایی که گذشت
من و خرمالو های درخت گیلاس دیگر نمی پرستیمت
گناه ما از ازل این بود که این مترسک تهی را آدم انگاشتیم...

امیر بهادر طاهری
یکشنبه 21 آذر 89
ساعت 12:17 شب

5 comments:

  1. بسيار زيباست ... بارها خواندم ؛ واژهايي رقصان و سرشار از معنا... شگرف و ژرف ... تبريك

    ReplyDelete
  2. -ما زمینیان چه احمقانه تو را در بین کتف ها و دنده هایمان گنجاندیم-

    ReplyDelete
  3. بی نهایت زیبا بی نهایت زیبا بی نهایت زیبا بی نهایت زیبا بی نهایت زیباست...

    ReplyDelete
  4. بسیار زیبا و پر معناست خیلی دوستت دارم . همیشه پاینده و سرافراز باشی. بهت افتخار می کنم.

    ReplyDelete
  5. kheyli lezzat bakhshe... asan engar ba roohet bazi mikone...

    ReplyDelete