دایره ی نخبگان ؛ عنصر پنجم با بیگانگان؟!
آنچه گذشت:
بهادر:" ما عین چهار عنصر اصلی جهان می مونیم... دنیا داره برای ما می چرخه...گور بابای 7 میلیارد نفر دیگه..."
سهیل:"گور بابای 7 میلیارد نفر دیگه"
پدرام با تعجب:"به جز یه نفر"
بهادر: " 7 میلیارد نفر تمام...نه یه نفر کم نه یه نفر زیاد..."
علیرضا با تحکم تکرار می کنه:"به جز یه نفر..."
و ادامه ی داستان:
سهیل پاهاش رو از کفش در آورده و به انگشتای پاهاش یه خورده هوا می ده بخورن...می گه:"اااااوووو....بهادر راستی یه خبر جدید" و باز هم چیپس و ماست موسیر می زنه...و آماده ی حرف زدن می شه…
که یهو یه صدای وحشتناک از بیرون می آد که هیچ کدوم از این عناصر چهار گانه انتظارشو ندارن...:"بَ...بو...بَ...بو...بَ...بو" واز سر کوچه صدای ترمز کردن ماشین می آد و صدای پوتین هایی که می دوئن و نزدیک می شن...
پدرام:"وضعیت قرمز....بیگانگان..."
همه عر میزنن و می رن سر پستشون قرار می گیرن...همه با این وضعیت آشنان...چند باری با بیگانه ها روبه رو شدن...عناصر چهارگانه همه دارن می رینن تو خودشون.....
سهیل می پره می ره عرق ها رو می ریزه تو چاه فاضلاب...
علیرضا می پره می ره چیپش و ماست موسیر و ماست و خیار ها رو می خوره...
پدرام داره می پره بره...ولی نمی ره و در حالی که شامپاین رو بغل کرده همچنان دنبال چوب پنبه می گرده...سهیل عرق ها رو خالی کرده ...حالا رو پدرام نشسته تا شامپاین رو بگیره....پدرام اینور اونور لول می زنه و داره شامپاین رو قلپ قلپ میخوره تا دست بیگانگان نیافته"
سهیل بلند میشه ...با دندونای به هم فشرده یه لگد میزنه به شیکم پدرام و شامپاین رو می گیره، پدرام هرچی خورده تف می کنه...به خودش می آد...می ره دنبال خوشبو کننده ی هوا می گرده...در حین جستجو چوب پنبه رو پیدا می کنه...و می زنه تو سر بهادر...
بهادر خمیر دندون ها رو بین همه توزیع می کنه...همه مشغول جویدن خمیر دندونها می شن ،برای از بین بردن بوی دهنشون!!!
در حالی که همه دارن خمیر دندون می خورن سهیل رو می بینن که انگار عاشق شده باشه ،در حالی که شامپاین رو دستش گرفته خیره خیره نگاه می کنه ..."نمی تونه خالیش کنه تو چاه..."
صدا ها در گوش سهیل می پیچه:
علیرضا:"خخخاااا...لللیییـ...ششششش.....کککککنننننن......"
بهادر:"خخخخاااا....للللییییـ...شششش...نکنی ی ی ی ی....خوووو...ددددد...مممم ...مییاااااامممممم....********* "
پدرام:" ****...******.....****....*****....****....***..******....***
آآآآآآ...خخخخی ی ی ی ی ی ی...شششششش.....خخخخخاااااا...لللللی ی ی ی ی ی....شششدددددمممممم...."
سهیل یه پیشنهاد بی شرمانه می ده:"بیاید بپریم در بریم....با این " و به شامپاین اشاره می کنه....و ابرو بالا میندازه
پیشنهادش رو نمی تونن رد کنن ...هر سه عنصر دیگه سرشون رو عین خر به نشانه ی تایید تکون می دن...و خمیر دندون می خورن...
همه می دوئن...و می رن تا از دیوار برن بالا و بپرن تو حیات همسایه بغلی "آقای گل محمدی"...
همه با موفقیت فرود می آن و می دوئن تا به دیوار بعدی برسن .....ولی با پنجره ی باز اتاق آقای گل محمدی- که خانومشون تازه فوت کرده - رو به رو می شن... آقای گل محمدی رو می بینن که با زحمت زیاد در حال ارشاد - نجیبه السادات - دختر همسایه ی ته کوچه هستند که اتفاقا موهاشون هم بلونده:
سهیل :"ووووواااااوووووو"
پدرام:"آورین....آورین..."
بهادر:"کوفت بخوری"...
علیرضا:" اَ اَ اَ اَ...این کچله رو ببین کونش معلومه...."
و بهادر یاد حرف باباش می افته که می گفت:"آقای محمدی از بس حاج خانم رو دوست داشت ،هر روز یادش می کنه"...
و باز هم بهش می گه:"کوفت بخوری..."
در همین حاله که آقای گل محمدی شورت راه راهش رو به سمت سهیل شلیک می کنه...سهیل جا خالی می ده...
نجیبه السادات خانم هم نا خود آگاه شورتش رو به طرف پدرام شلیک می کنه...پدرام وای میسته تا بهش بخوره....
علیرضا هم منتظره یه چیزی بهش پرت بشه ولی بهادر به ماتحتش یه ضربه می زنه و اون رو به جلو هل می ده...
همه از دیوار بعدی بالا می رن که پدرام یاد یه چیزی می افته...:
"وایسین...گوشیم رو جا گذاشتم..."
بهادر:"***، ****...."
سهیل:" **** **** ،*** "
علیرضا:" **** **** ******** ******* ****** ******* ****** "
پدرام:"اگه نیاریمش دست بیگانگان می افته...اون موقع هممون رو پیدا می کنن...دیگه سندامون هم تموم شده...مجبوریم شب اون تو بمونیم..."
سه عنصر دیگه با هم داد میزنن:" تف به روانت..."
دوباره از تو حیات رد می شن...نجیبه السادات خانم کمین کرده و یه شورت نخ در بهشت پرت می کنه...علیرضا می پره تا بهش بخوره...در همون لحظه آقای گل محمدی چندین و چند تا کاندوم مصرف شده به سمتشون پرت می کنه...
علیرضا:"این یه دامه ....فرار کنید...."و تعداد زیادی کاندوم به سر و صورتش برخورد می کنه...
سهیل هم در تلافی، ان دماغ به سمتشون پرت می کنه ...پدرام هم موی زیر بغلش رو می کَنه تا آماده ی حمله بشه....
چند تا از ان دماغ های سهیل به آقای گل محمدی می خوره ولی روش تاثیری نداره..پدرام نجیبه السادات خانوم رو هدف می گیره و پشم زیر بغلش رو گوله می کنه و بعد شلیک می کنه...حمله موقفیت آمیز بود به لـُـپ حاج خانوم می خوره و از اون جا که خاصیت چسبندگی داره به لـُـپش می چسبه....نجیبه السادات خانوم جیغ می زنه و آقای گل محمدی از اونجا که قلب رئوفی داره می ره تا به پارتنِرِش برسه...
عناصر از فرصت استفاد می کنند و همه به سمت دیوار خیز بر می دارن و بالا می رن و می پرن تو حیات ....از پله ها پایین می رن ...و پدرام دنبال گوشیش می گرده...خیلی راحت پیدا می شه ...
در همین لحظه اس...که یه نفر می پره تو حیات...صدای فرو اومدنش شبیه برخورد پوتین با زمینه....آروم آروم اطرافش رو می گرده...همه تو دلشون می گن: "بیگانگان"...
همه به شدت نیاز به دستشویی پیدا می کنن...هر کی یه طرف میره تا اینکه یهو...گوشی پدرام شروع می کنه به زنگ زدن و طبق معمول آهنگ hell bound رینگ تون گوشیشه...این آهنگ حتی خر خسته ای که خوابیده رو هم به سمتشون هدایت می کنه.....چه برسه به "بیگانگان"
همه داد می زنن:"خفشششش کننننن.... "
و پدرام سریع خفش می کنه....ولی دیر شده...اون بیگانه به سرعت به طرف پایین پله ها می دوئه...می خواد آروم در رو باز کنه...در زیادی سفته و اون بیگانه با شونه محکم در رو باز می کنه و از اونجا که قدش خیلی بلنده سرش محکم به درگاه می خوره...
همه یخ زده نگاه می کنن..
پدرام: "آرین..."
سهیل: "هیچ وِند ِل"
علیرضا: " اَ اَ اَ اَ....."
بهادر: " عنصر پنجم..."
آرین در حالی که کلش رو می خارونه می خنده...و همه خوشحالی می کنن ولگد می زنن در کون همدیگه...آرین عینکش رو میده بالا و از ته دل به بهادر لبخند می زنه...بهادر هم با گرمی باهاش دست می ده و با هم آشنا می شن...سهیل می گه :"معرفی می کنم ایشون..." بهادر بین حرفش می پره: " عنصر پنجم هستند..." و همه می خندند و بی دلیل خمیر دندون می خورن .... همه دست انداختند گردن هم و می خونن:"ما همه داداشیم..می خوریم و می شاشیم..."و شادی می کنن که شامپاین رو دور نریختن...
بعدش یهو بی دلیل زمین می لرزه.... کاشی ها ترک می خورن...همه طبق معمول می رینن تو خودشون و می خوان فرار کنن که...
یه صدایی از آسمون می آد:" پسران من..."
ادامه دارد....
mitooNam begam FAqat khandidamo hal kardam!!:D:)))i lovE it...perfeCt..alieWWwW
ReplyDelete...مبادا روزی مال کسی باشی ...
ReplyDeleteممونم از همه مخصوصا شما علی آقا
ReplyDeleteچه نثر خوبی داری.کار هاتو خیلی دوست دارم امیر جان.مثل همیشه دست به هر کاری که میزنی آدم رو مجبور میکنه تا این همه هوش بی نهایتت رو تحسین کنه.مرسی به خاطر خودت
ReplyDeleteبه به خوشمان آمد منتظر قسمت بعدی هستیم :)
ReplyDeleteVaaay kheyli Ghashang bood Bahador.... Kheyli haal kardam....
ReplyDeleteMan Edame mikhaaaaaaaaaaaam...
Nima
بهادر جان خیلی زیبا نوشتی ونمیدونم چی بگم که حق مطلب را رمورد نوشته ات ادا کرده باشم فقط میخوام بگم که بازم بنویس بیا
ReplyDelete