Wednesday, September 22, 2010

داستان کوتاه ِ کوتاه




با تی شرت باب مارلی و شورت سفید در حالی که آخرین قلپ از آبجوم رو قورت دادم در رو باز می کنم؛لبتو گاز می گیری،حرفتو می خوری و می پرسی:"خونه تنهایی؟".... من چشام برق می زنه

2 comments: