قبرِ بی در!
شروع شد ...
یک خیرگی وهم آلود
در قاب خرمایی رنگ چشمانت
یک نای
و انبوهی از تردید
در افشای عاشقانه ی کلامم ...
بدان ای عشق
در این ساحت بی مرگی
من و تو
من و من
تنهاییم در یک تن ؛
بی وزن و شناور ...
من آنقدر با کلام بی کلامی
حرف بی حرفی
خیال می کنم تو را
که دیگر در خواب گاه حافظه ام
نمی گنجد اِسمت ...
ای دوست
این شولای خونین را
از تن ام بر کن !
که دیگر در برگ ریزان پاییز
به یاد مرگ نیافتم ؛
مرگ ؛
این قبر بی در ...
و شروع شد...
یک خیرگی وهم آلود...
در قاب خرمایی رنگ چشمانت ....
یک خیرگی وهم آلود
در قاب خرمایی رنگ چشمانت
یک نای
و انبوهی از تردید
در افشای عاشقانه ی کلامم ...
بدان ای عشق
در این ساحت بی مرگی
من و تو
من و من
تنهاییم در یک تن ؛
بی وزن و شناور ...
من آنقدر با کلام بی کلامی
حرف بی حرفی
خیال می کنم تو را
که دیگر در خواب گاه حافظه ام
نمی گنجد اِسمت ...
ای دوست
این شولای خونین را
از تن ام بر کن !
که دیگر در برگ ریزان پاییز
به یاد مرگ نیافتم ؛
مرگ ؛
این قبر بی در ...
و شروع شد...
یک خیرگی وهم آلود...
در قاب خرمایی رنگ چشمانت ....
بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار زیبا واقعا واژه "زیبا در برابرش ناچیز است
ReplyDelete