تولد...
یار روزهای تنها یی ام
ماهی قرمز های این حوضِ دل
به رنگ خون اند....خونی فیروزه ای
بی بی در خواب هر شبم می گوید
که تو در کودکی
انار دانه دانه بودی
و در نوجوانی تاکی شدی
و در جوانی گل آفتاب گردان دادی
ای آموزگار دهر
در پنج شنبه ها
که از قاب فیروزه ای می بینمت
قلب رنگینم پاک می شود....
بی رنگ می شود...
ای دوست
در شیطنت خرمایی رنگ چشمانت
خوابیده ساعت حافظه ام
که تو را بنماید:
در اوج خستگی بعد از ظهر
ساعت چهار
و اما تو ای استاد
جان کلامت را
بین تار های طومار خیالم می گذارم
به یادگار خلوت دیر هنگام مان
و باز هم
دروداعی آرام در نیمه شب
چشمهایت مرا می خواند
به هفت روز بعد
دراوج خستگی بعد از ظهر
ساعت چهار
من عاشق پنج شنبه هام :)
ReplyDelete