خون قلم
شب ها می گِـریَم
سال هاست که شب ها می گِـریَم
سال هاست که به جای اشک ،
واژه می گِـریَم
واژه ای که غبار بیداری را
از مردمک ها می زداید...
از افیونی که هر روز در جمع فانی ها می نوشم
رگ های جمجمه ام جیغ می کشند
و سیاه می شوند
و لابه می کنند:
"آه که با فانی ها جمع شدم..."
رفیق...
این خون تیره
که از نای قلم بیرون می ریزد
صدایی بی صداست
که در سوگ
نابودیِ تنهاییم
می گرید
امیر بهادر طاهری
22 شهریور 89
2:03 بعد از ظهر
فوق العاده است و پر از تصويرهاي ناب
ReplyDeleteدرود بر شما بسیار زیبا بود.انسان هرچه عمق پیدا می کند و بالا تر می رود تنها تر می شود همانند مثلث که هرچه از طرف قاعده به طرف بالا می رود باریک تر می شود. قربونت برم
ReplyDeleteبسیار زیباست
ReplyDeleteمشتاق شعرهای بعدیت هستیم